روزی اسکندر به دنبال بزرگ قبیله ای میگشت ووقتی اورا یافت که درحال استراحت بود .اسکندرباحالتی غرورآمیزبه اوگفت«توبزرگ وریش سفیداین مردمی؟»پیرمردگفت :«من خدمت گذاراین مردم هستم!» اسکندرگفت:«اگربخواهم تورابکشم چه میکنی؟» پیرمردگفت:«خب بکش!خواست… بیشتر »